|
مدرسه راهنمایی شهید حسن توکلی راور | ||||||
|
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 19:53 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 16:55 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
[ جمعه یکم اردیبهشت 1391 ] [ 22:44 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 12:8 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 20:59 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
با خشونت هــرگــز ...سخت آشفته و غمگین بودم … به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس ومشق خود را … باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند … خط کشی آوردم، در هوا چرخاندم! چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید! اولی کامل بود، دومی بدخط بود بر سرش داد زدم ... سومی می لرزید ... خوب، گیر آوردم !!! صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود ... دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه؟؟؟ بله آقا، اینجا همچنان می لرزید ... "پاک تنبل شده ای بچه بد" "به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند" "ما نوشتیم آقا" بازکن دستت را ... خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم او تقلا می کرد چون نگاهش کردم ناله ی سختی کرد ... گوشه ی صورت او قرمز شد هق هقی کرد و سپس ساکت شد ... همچنان می گریید ... مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد زیر یک میز، کنار دیوار، دفتری پیدا کرد ... گفت : آقا ایناهاش، دفتر مشق حسن ! چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود غرق در شرم و خجالت گشتم جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود سرخی گونه او، به کبودی گروید ... صبح فردا دیدم که حسن با پدرش و یکی مرد دگر سوی من می آیند ... خجل و دل نگران، منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند شکوه ای یا گله ای، یا که دعوا شاید سخت در اندیشه ی آنان بودم پدرش بعدِ سلام، گفت : لطفی بکنید، و حسن را بسپارید به ما گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا، یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است زیر ابرو و کنار چشمش، متورم شده است درد سختی دارد، می بریمش دکتر با اجازه آقا ... چشمم افتاد به چشم کودک ... غرق اندوه و تاثر گشتم منِ شرمنده معلم بودم لیک آن کودک خرد وکوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب ودفتر … من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم عیب کار از خود من بود و نمیدانستم من از آن روز معلم شده ام … او به من یاد بداد درس زیبایی را ... که به هنگامه ی خشم نه به دل تصمیمی نه به لب دستوری نه کنم تنبیهی یا چرا اصلا من عصبانی باشم با محبت شاید، گرهی بگشایم با خشونت هــرگــز ... هــرگــز.
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 22:5 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
السلام علیک یااباعبدالله در حسینیه تو برگ براتم دادند وسط سینه زنی بود نجاتم دادند مرده ای بیش نبودم که به دستور شماتا مسیحا بشوم آب فراتم دادند تا که احرام ببندم به منای تو حسین (ع) رخت مشکی تو اندر عرفاتم دادند رو گرفتی که نبینی عرق سائل را با دو دست کرمت جلوه به ذاتم دادند با همین قطره اشکی که ندارم آقا سیئه دادم و سیل حسناتم دادند نام تو زینت دنیاست اباعبدالله نمک زندگی ماست اباعبدالله![]()
[ چهارشنبه سی ام آذر 1390 ] [ 20:42 ] [ علی آبادی پیشه راوری ]
|
||||||